بیا بخندیم بدون انتظار هیچ پاسخی از سوی دنیا

خدایا....

ان لحظه که قلبت به خدا نزدیک است ان لحظه که دیده ات ز اشکی خیس است یاد ار که سخت محتاج دعایت هستم







نظرات:

«یکی مثل خودتون» می‌گوید:
«برام دعا کنید توی گرداب بدی افتادم»

«محمد» می‌گوید:
«خدایا ازت ممنونم ما متولد شده دیروزیم»

«بنده خدا» می‌گوید:
«خدایا من در بندگی ام چیزی دارم که تو در عرش خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری(ازت ممنونم خدایا)»

«عشق جهنمی(collegiantab)» می‌گوید:
«زندگي در گرو خاطره هاست ، خاطره در گرو فاصله هاست ، فاصله تلخ ترين خاطره هاست. ممنون وبلاگ جالبی بود.»

«علیرضا» می‌گوید:
«این که فکر میکنم هر روز باید بلند شوم صبح را به دوش بگیرم صدایی باشم در باد و هی خاطراتت را در ذهنم پینه زنم و هی دلم را بسوزاند،گریه ام میگیرد... این که فکر میکنم سایه ی خیس درختی شده ام که کلاغها روی شانه اش نوک میزنند یا غروب متورمی که از هذیان شب خبر میدهد تا از تنم گیاهی بروید که دیوانگی ی پروانه را درک نمیکند گریه ام میگیرد.. من حتی برای آغاز شدنم برای از خود بریدنم برای ورودم،گریه کردم.. یادت هست کلمات را که آموختیم کسی به ما نگفت شهر که بغض میکند به خاطر درناهایی ست که دریا را در خوابشان وعده داده اند آسمان را در رقص بالهایشان.. اری گریه ام میگیرد که چرا این ذهن پیرم همیشه کلمات را با هم آشتی میدهد و هر شب و برای چکه های سقف چشمانم ماه را به بسترم میکشاند آری گریه ام میگیرد که هر شب چشمانم اسیر وهم سبزیست که زنگار دروازه ی دلش را هیچ بارانی نتواند شست.. »




گزارش تخلف
بعدی